غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

41

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

الدين پير احمد خوافى كه در ديوان ميرزا محمد در جرگهء امراء عظام مهر مىزد جناب امارت‌مآب را از اشتعال نايرهء جور و بيداد منع فرمود به جائى نرسيد لا جرم اختلال باحوال ملك و مال راه يافت و هركس توانست از دار السلطنه هراة گريخته عنان عزيمت بصوب ملازمت ميرزا ابو القاسم بابر تافت و چون ميرزا بابر چند روز در قلعهء عماد بسر برد بدستور سابق آنحصار را بامير محمد صالح سپرده از راه ابيورد روى توجه به استرآباد آورد و گماشتگان ميرزا محمد را از آن ولايت بيرون كرده بار ديگر لواء سلطنت مرتفع ساخت و چون اين خبر بسمع ميرزا سلطان محمد رسيد استيصال ميرزا بابر را متمح نظر همت گردانيده ميرزا علاء الدوله را بحكومت گرمسير روان كرد و با سپاه غضنفر نهاد متوجه استرآباد گشت و امير حاجى محمد غنا شيرين را با ساير امراء جلادت قرين برسم منغلاى پيشتر روان ساخت و ميرزا بابر مانند شير ژيان از جنگل جرجان بيرون خراميده در مشهد راز بامراء عراق رسيد و از جانبين طالبان نام و ننك در ميدان جنك تاخته بتيغ خون‌افشان اديم زمين را رنك لعل بدخشان دادند و بنيزهء ثعبان نشان روز ؟ ؟ ؟ در سينهء يكديگر گشادند درين نوبت عنايت الهى شامل حال ميرزا بابر گشت و سپاه عراق انهزام يافته دست قضا طومار حيات امير حاجى محمد غنا شيرين و فوجى ديگر از امراء و نوئينان را درنوشت از آنجانب ميرزا سلطانمحمد چون خبر فوت امير حاجى محمد شنود در ولايت طوس ضبط آغرق را بعهدهء خواجه پير احمد خوافى گذاشته از عقب امراء ايلغار فرمود و در اثناء راه بگريختگان مشهد راز رسيده صورت حادثه را عرضه داشتند و آتش خشم شهريارى مشتعل شده مانند باد صرصر در حركت مسارعت كرد چنانچه زياده از سيصد سوار كسى در موكب همايون نماند و چون باردوى ميرزا بابر نزديك رسيد لشگريان جرجان پراكنده گشتند و ميرزا بابر بار ديگر بقلعه عماد رفت و ميرزا سلطان محمد را بتصور آن‌كه شايد مخالفان كيدى انديشيده باشند همان‌شب عنان مراجعت به طرف طوس منعطف گردانيد و در راه خبر يافت كه آغرق ويران شده و مردم سر خويش گرفته‌اند و راه گريز در پيش و كيفيت اينحال چنان بود كه بعد از ايلغار ميرزا سلطان محمد خبر قتل امرا در اردوى همايون مشهور شد و شورشى در ميان لشگريان افتاد و هرچند كه خواجه غياث الدين پير احمد سعى نمود هيچكس را نگاه نتوانست داشت و ميرزا سلطان محمد معسكر نصرت اثر را خالى ديده متحير گرديد و يكدو روز توقف فرموده در آن اثنا بتحقيق پيوست كه ميرزا علاء الدوله از گرمسير بهراة شتافته و گماشتگان آن جنابرا از شهر عذر خواسته و بر مسند فرماندهى نشسته آنگاه ميرزا سلطان محمد با خواص خويش قرعهء مشورت در ميان انداخت و گفت كه مردم هراة بالطبع خواهان ميرزا علاء الدوله‌اند و او حالا در آن بلده لواء سلطنت مرتفع گردانيده و لشگريان ما پريشان شده‌اند مصلحت چنان مينمايد كه بعراق مراجعت نمايم و مردم خود را جمع آورده بار ديگر بتسخير خراسان نهضت فرمائيم و سخن برين قرار يافته ميرزا سلطان محمد آهنك راه عراق ساز داد و ميرزا بابر بعد از شنيدن اين خبر متوجه بلدهء هرات گشته ميرزا علاء الدوله